بدون عنوان
پسر گلم توی بغل مامانی نشسته و داره به عکسای خوشکلش نگاه میکنه.الان هم که دارم می نویسم دارم حرفها رو بلند می خونم وایلیا هم تکرار می کنه.اما الان دیگه خسته شد و می خواد با کیبرد بازی کنه. دیشب هم اگه بگم بیست بار بیدار شد دروغ نگفتم.شب به خودم امیدواری می دادم که اشکال نداره صبح راحت می خوابه و من هم می تونم بخوابم اما ساعت 6:30که بابایی می خواست بره سر کار بیدار شد و تا ساعت 8 بیدار بود.من که گریه ام گرفته بود.تازگی یاد گرفته همه اش گریه های الکی می کنه و اگه حواسمون بهش نباشه لبهاش رو آویز می کنه و گریه می کنه.مخصوصاواسه بابایی.آخه من و ایلیا 1 هفته رفته بودیم جهرم و ایلیا هم دلش واسه بابایی تنگ شده بود.پسرم خیلی خوشکل می رقصه و یکی از دستاش رو دراز می کنه و هم جهت با اون می چرخه.پاهاش رو هم تند تند به زمین می کوبه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
